تبليغاتX
خدایا شُکرت

 

بسه هرچي از غم و غصه نوشتيم

 

بسه هرچي واسه دلتنگي هامون قصه نوشتيم

 

ديگه بسه ما چقد گريه كنيم براي اين دل

 

بسه ديگه هرچي ما روياهارو نصفه نوشتيم

 

انگاري خنده زما فراريه

 

قلب مامثل قفس خنده مثه قناريه

 

بسه كابوس جدا شدن ديگه بس

 

بسه روياي خدا شدن ديگه بس

 

ما فقط دنبال دل خوشي مي گرديم

 

بسه حرفاي جدا شدن ديگه بس

 

انگاري خنده زما فراريه

 

قلب مامثل قفس خنده مثه قناريه .

+ نوشته شده در  ساعت 18:51  توسط مظاهر پلنگرودی | 

يه زندانِ يه زندانِ

 

اگر چه روشن و آبي ست

 

شدم محكوم بودن من

 

اگر چه جمله تكراري ست

 

در اين زندان بجز غم

 

كسي غمخوار من نيست

 

غم است سنگ صبور من

 

چو سنگي را صبوري نيست

 

يه زندانِ يه زندانِ

 

كه من تبعيديه مرگم

 

كه من برگم كه زردم من

 

كه تبعيديه پاييزم

 

دراين زندان كه هستم من

 

تحمل كردنش سخت است

 

پُر از رنگ است اين زندان

 

همه يك رنگ ، نيرنگ است

 

مگر تقدير چه ديد از من

 

كه دنيام اين چنين سرد است

 

منم سنگ صبور من

 

منم دنياي پر نيرنگ

 

منم سازنده زندان

 

منم تقدير بي رحمم

 

منم آن خسته تر از من

 

منم آن خسته از هر من.

(مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 23:57  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

بين قلب مرا فتاده بر خاك

 

چشمان تَرَم رود به افلاك

 

هر سو نگرم ياد تو آيد

 

از دوري تو تكيه دهم به شاخه تاك

 

بين قلب مرا كه پُر تپش بانگ زند

 

من در ره تو سر بدهم ، نيست مرا باك

 

از فراق تو سر به بيابان زده ام

 

من عاشقمُ  سينه كنم چاك

 

صد حيف كه من هيچ ندانم از عشق

 

من اهل زمين ، تو آسمان ، عشقت پاك .

                                                   (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 21:26  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

 

ديگر حتي شيوه لبخند هم

 

از ذهن من پاك شده است

 

چون مجال لبخند را

 

از من تنها دريغ كرده اند

 

همچون سنگي پرتاب شده

 

در انتظار فرودم

 

خودمانيم اين فرود نيست

 

يك سقوط تلخ است

 

در هپروت به سر مي برم

 

مي بينم زير پاهايم فقط مرداب است

 

از ترس سقوط در مرداب

 

از ترس خفگي در اين باتلاق

 

ساكت و بي حركت

 

نفس هايم را ذخيره مي كنم.

(مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 11:36  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

هيچ كس با من نيست

 

هيچ كس فكر گل سرخ نكرد

 

هيچ كس آينه را پاك نكرد

 

هيچ كس فكر گِل آلودي اين آب نكرد

 

هيچ كس غصه درويش نخورد

 

هيچ كس فكر دلِ ساده آن طفل نبود


پس چرا اينگونه دل ما سنگ شده است

 

ما چرا اينگونه بي تفاوت شده ايم

 

پس چرا لبخند لب ما خشكيده است

 

من و تو آن طفليم

 

ما همان درويشيم

 

ما همه من شده ايم

 

ما همه رود پُر از گِل شده ايم

 

آري آن آينه اين سينه ماست

 

كه پُر از خاك طمع تار شده است

 

حال با ديدن روي گُل سرخ

 

چشم را مي بنديم ، خار را مي بينيم

 

دگر از جمع من و تو با هم

 

حاصلش ما نشود

 

تا كه باهم باشيم

 

تا شويم يك لبخند

 

تا با ديدن يك قلب مريض

 

همگي اشك بريزيم با هم

 

همگي دست خوش حادثه تفريقيم

 

من و تو حاصل اين تفريق است

 

حال با اينكه شديم از هم دور

 

باز هم يك چيزِي در ميان من و تومشترك است

 

من وتو دنبال يك مقسر هستيم

 

تا شويم عارض از او

 

كه چرا آمد و تفريق شديم

 

كه چرا حاصل اين تفريقيم

 

آه افسوس من وتو باز هم

 

چشم بر روي حقيقت بستيم

 

هر بلايي سرِ ما آمده است

 

به خدا حاصل اعمال من و توست عزيز

 

بهتر است بر خيزيم

 

چشم را باز كنيم

 

باز هم جمع شويم

 

عشق آغاز كنيم .

                             (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 11:34  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

عزيزم هرچي دلت خواست به من زخم زدي

 

باز بيا مرحم بزار فكر نكنم خيلي بدي

 

تو كه داري دور مي شي بدون كه راهت اشتباست

 

كاش كه مي شد بموني چون زندگي براي ماست

 

تو منو تنها نزار كه خيلي سخته تنهايي

 

اگه تو عاشق باشي معني نداره جدايي

 

حالا كه گريه من باعث خنده هات مي شه

 

تو بمون پيشم نرو ، قول مي دم اشكام خشك نشه.

                                        (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 8:9  توسط مظاهر پلنگرودی | 

سرزميني دارم

 

كوچك اما زيبا 

 

سبز و خرم ، پُر عشق

 

پُر از لبخند است

 

ساعت كوكي من در سر صبح

 

گفتگوي بلبل با درخت پير است

 

ما هنوز در اينجا

 

دست در دست برادر هستيم

 

قلب ما مي تپد از همدردي

 

نفسي مي كشيم از روي صفا

 

ما هنوز سبز ترين خاطره را

 

مي نويسيم و سپاريم به دست امواج

 

كينه اي در دل ما گر باشد

 

همچو سنگي كوچك

 

مثل يك كودك كنار ساحل

 

پله پله مي سپاريم به قلب دريا

 

زندگي مان شده از بوي طبيعت لبريز

 

سفره هاي دلمان خالي از تنهايي است

 

كوه سبز البرز

 

كه شده باعث باران در دشت

 

كرده اين پنجره را قابي سبز

 

شده يك عكس چقدر هم زيباست

 

سفره خانه مان رنگين است

 

همه از بركت شاليزار است

 

ما  در اينجا سر مست

 

همه از بوي گُل و نارنجيم

 

ما هنوز خوشبختيم

 

چون كه دور از شهريم

 

ما به دور از همه بي رحميم

                   ما هنوز هم سبزيم .

 

                                                   (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 8:40  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

صداقت رفته از يادت عزيزم

 

دلم مي خواست به راهت گل بريزم

 

چشات رنگ دروغ ، اشكات فريبِ

 

خيال كردم كنارت عشق چو سيبِ

 

دلت عاشق نبود ، حرفات ريا بود

 

به يادت شب به شب آتش زدم عود

 

سراب قلب تو چشم مرا بست

 

من عاشق بودم اما رفتم از دست

 

خدا را شاكرم فهميدمت زود

 

هميشه من برايت شعر گفتم ، كار بي سود.

                           (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 14:52  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 نرو بمون كنارم نباشي تو مي ميرم

 

 قصه عشقُ بخون تا من آروم بگيرم

 

 بگو كه بر مي گردي  ديدار آخرم نيست

 

 نگو خدا نگهدار اين رسم عاشقي نيست

 

 نگو فراموشم كن ، خاطره هات هك شدن

 

 بگو گناهم چي بود چرا فراموش شدم

 

 آخه چرا اينجوري عشق فروختي ارزون

 

 من كه واسه عشقمون مايه گذاشتم از جون

 

 بمون نزار فكر كنم براي عشق حقيري

 

 آخه چرا اينجوري تو چنگ خاك اسيري

 

 ببين چه جوري اشكام بدرقه راهت شد

 

 بي تو حالا زندگي براي من تباه شد

 

 لباسهاي مشكيمو حالا بايد بپوشم

 

 داد بزنم خدايا مي خوام كه مرگ بنوشم .

             (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 1:30  توسط مظاهر پلنگرودی | 

من منتظر لحظه ديدار تو،  مستم

 

از حسرت ديدار تو من باده پرستم

 

چون نوش كنم باده عشقت هر روز

 

من مفتخرم مشتري مي خانه ات هستم

 

از حرص كه شايد ندهي مي به لبم فردايي

 

با اشك ، دل و دست خود از خاك بشستم

 

از ترس كه روزي برسد در تو ببندي رويم

 

من خيمه ي خود داخل مي خانه ببستم

 

تا سير نگشتم نروم لحظه اي بيرون ساقي

 

من تشنه ديدار تو ام مي بده دستم.

    (مظاهر )                                          

+ نوشته شده در  ساعت 21:20  توسط مظاهر پلنگرودی | 

بخند به روي دنيا خنده دواي دردِ

 

اين روزا دنياي ما پاييزِ برگا زردِ

 

خنده براي غصه مرحم خوبي داره

 

از ته دل بخندي دنياي ما بهاره

 

من كه نديدم اما يادش بخير قديما

 

تو خاطرات بابا ، موج ميزدن صفاها

 

بابا مي گفت كه حتي آخر قصه هامون

 

كلاغ هاي مهربون رسيدن خونه هاشون

 

آره ، آره قديما قصه ها بي غصه بود

 

اما ديگه اين روزا قصه هامون نصفه موند

 

مي دونم اين زندگي زيادي سخت گرفته

 

اما بدون مشكلي با غصه پس نرفته

 

يه ذره چشم وا كنيم به خودمون بنگريم

 

بي تفاوت نباشيم از خنده ها نگذريم

 

حتي اگر براي خنده بهونه اي نيست

 

به غصه ها بخنديم چون ديگه چاره اي نيست.

                        (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 0:40  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 خشم درخت گريبانم گرفت

 

 اخمي زد و لبخند از لبانم گرفت

 

 با زبان بي زباني فرياد كرد

 

 پس از مرگش تبر از دستانم گرفت

 

 وقت مردن درسي بداد و خانه نشينم كرد

 

 آري اينگونه او انتقام گرفت

 

 وقت مردن رسم جوانمردي ام آموخت

 

 من كشتمش او فقط چند قطره خون از پاهايم گرفت

 

 مطمئنم از نيش او نيست كه بيمار شدم

 

 وجدان بيمارم است كه از من انتقام گرفت.

                                                                            (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 6:51  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

هرچه فرياد مي زنم

 

همه سكوتم را مي شنوند

 

مي گويم زنده ام

 

اما برايم فاتحه مي خوانند

 

حلوا و خرما پخش مي كنند

 

برايم ختم قرآن مي كنند

 

فرياد مي زنم:

 

آي آدمها من زنده ام

 

اما در جواب

 

فقط چند بيل خاك مي ريزند

 

چند نفري نشسته اند

 

اشك مي ريزند

 

اما مي دانم

 

به زودي فراموش مي شوم

 

چون مي بينم

 

كم كم همه دور مي شوند

 

حتي...

 

مادرم هم مي رود

 

در تلاشم كه من هم بروم

 

اما...

 

در باران چشمانم

 

غرق شده ام

 

ديگر نفسم بالا نمي آيد

 

صدايم در نمي آيد

 

ناگهان...

 

از خواب پريدم

 

...آه


آه ...

 

(مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 23:19  توسط مظاهر پلنگرودی | 

سلام دوستان شعري كه ميخوام در وبلاگم بنويسم چون خيلي طولانيِ صلاح ديدم در ادامه مطلب قرار بدم

نظر يادتون نره

 

كوله بار فردا

 

شايد از فردا من

 

طلب حال كنم

 

طلب خاطره ديروز را

 

مطمئنم خواهم كرد

 

چون كه من زنده به ياد امروز

 

روبه فردا در راهم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 1:0  توسط مظاهر پلنگرودی | 

آرزويي دارم

 

همه كوشش من هم اين است

 

پا به هرجا كه گذارم آنجا

 

گل لبخند نشيند بر لب

 

دوست دارم دوستان

 

باعث شادي دلها باشم

 

دوست دارم دوستان

 

كه زِ من ياد كنيد با لبخند

 

آرزو دارم كه يادم هرگاه

 

از سر تو بگذشت

 

دل تو شاد شود

 

غنچه لبخندي بر لبت باز شود

 

تو بخندي با من

 

تا كه من شاد شوم