تبليغاتX
خدایا شُکرت

 

بسه هرچي از غم و غصه نوشتيم

 

بسه هرچي واسه دلتنگي هامون قصه نوشتيم

 

ديگه بسه ما چقد گريه كنيم براي اين دل

 

بسه ديگه هرچي ما روياهارو نصفه نوشتيم

 

انگاري خنده زما فراريه

 

قلب مامثل قفس خنده مثه قناريه

 

بسه كابوس جدا شدن ديگه بس

 

بسه روياي خدا شدن ديگه بس

 

ما فقط دنبال دل خوشي مي گرديم

 

بسه حرفاي جدا شدن ديگه بس

 

انگاري خنده زما فراريه

 

قلب مامثل قفس خنده مثه قناريه .

+ نوشته شده در  ساعت 18:51  توسط مظاهر پلنگرودی | 

يه زندانِ يه زندانِ

 

اگر چه روشن و آبي ست

 

شدم محكوم بودن من

 

اگر چه جمله تكراري ست

 

در اين زندان بجز غم

 

كسي غمخوار من نيست

 

غم است سنگ صبور من

 

چو سنگي را صبوري نيست

 

يه زندانِ يه زندانِ

 

كه من تبعيديه مرگم

 

كه من برگم كه زردم من

 

كه تبعيديه پاييزم

 

دراين زندان كه هستم من

 

تحمل كردنش سخت است

 

پُر از رنگ است اين زندان

 

همه يك رنگ ، نيرنگ است

 

مگر تقدير چه ديد از من

 

كه دنيام اين چنين سرد است

 

منم سنگ صبور من

 

منم دنياي پر نيرنگ

 

منم سازنده زندان

 

منم تقدير بي رحمم

 

منم آن خسته تر از من

 

منم آن خسته از هر من.

(مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 23:57  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

بين قلب مرا فتاده بر خاك

 

چشمان تَرَم رود به افلاك

 

هر سو نگرم ياد تو آيد

 

از دوري تو تكيه دهم به شاخه تاك

 

بين قلب مرا كه پُر تپش بانگ زند

 

من در ره تو سر بدهم ، نيست مرا باك

 

از فراق تو سر به بيابان زده ام

 

من عاشقمُ  سينه كنم چاك

 

صد حيف كه من هيچ ندانم از عشق

 

من اهل زمين ، تو آسمان ، عشقت پاك .

                                                   (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 21:26  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

 

ديگر حتي شيوه لبخند هم

 

از ذهن من پاك شده است

 

چون مجال لبخند را

 

از من تنها دريغ كرده اند

 

همچون سنگي پرتاب شده

 

در انتظار فرودم

 

خودمانيم اين فرود نيست

 

يك سقوط تلخ است

 

در هپروت به سر مي برم

 

مي بينم زير پاهايم فقط مرداب است

 

از ترس سقوط در مرداب

 

از ترس خفگي در اين باتلاق

 

ساكت و بي حركت

 

نفس هايم را ذخيره مي كنم.

(مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 11:36  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

هيچ كس با من نيست

 

هيچ كس فكر گل سرخ نكرد

 

هيچ كس آينه را پاك نكرد

 

هيچ كس فكر گِل آلودي اين آب نكرد

 

هيچ كس غصه درويش نخورد

 

هيچ كس فكر دلِ ساده آن طفل نبود


پس چرا اينگونه دل ما سنگ شده است

 

ما چرا اينگونه بي تفاوت شده ايم

 

پس چرا لبخند لب ما خشكيده است

 

من و تو آن طفليم

 

ما همان درويشيم

 

ما همه من شده ايم

 

ما همه رود پُر از گِل شده ايم

 

آري آن آينه اين سينه ماست

 

كه پُر از خاك طمع تار شده است

 

حال با ديدن روي گُل سرخ

 

چشم را مي بنديم ، خار را مي بينيم

 

دگر از جمع من و تو با هم

 

حاصلش ما نشود

 

تا كه باهم باشيم

 

تا شويم يك لبخند

 

تا با ديدن يك قلب مريض

 

همگي اشك بريزيم با هم

 

همگي دست خوش حادثه تفريقيم

 

من و تو حاصل اين تفريق است

 

حال با اينكه شديم از هم دور

 

باز هم يك چيزِي در ميان من و تومشترك است

 

من وتو دنبال يك مقسر هستيم

 

تا شويم عارض از او

 

كه چرا آمد و تفريق شديم

 

كه چرا حاصل اين تفريقيم

 

آه افسوس من وتو باز هم

 

چشم بر روي حقيقت بستيم

 

هر بلايي سرِ ما آمده است

 

به خدا حاصل اعمال من و توست عزيز

 

بهتر است بر خيزيم

 

چشم را باز كنيم

 

باز هم جمع شويم

 

عشق آغاز كنيم .

                             (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 11:34  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

عزيزم هرچي دلت خواست به من زخم زدي

 

باز بيا مرحم بزار فكر نكنم خيلي بدي

 

تو كه داري دور مي شي بدون كه راهت اشتباست

 

كاش كه مي شد بموني چون زندگي براي ماست

 

تو منو تنها نزار كه خيلي سخته تنهايي

 

اگه تو عاشق باشي معني نداره جدايي

 

حالا كه گريه من باعث خنده هات مي شه

 

تو بمون پيشم نرو ، قول مي دم اشكام خشك نشه.

                                        (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 8:9  توسط مظاهر پلنگرودی | 

سرزميني دارم

 

كوچك اما زيبا 

 

سبز و خرم ، پُر عشق

 

پُر از لبخند است

 

ساعت كوكي من در سر صبح

 

گفتگوي بلبل با درخت پير است

 

ما هنوز در اينجا

 

دست در دست برادر هستيم

 

قلب ما مي تپد از همدردي

 

نفسي مي كشيم از روي صفا

 

ما هنوز سبز ترين خاطره را

 

مي نويسيم و سپاريم به دست امواج

 

كينه اي در دل ما گر باشد

 

همچو سنگي كوچك

 

مثل يك كودك كنار ساحل

 

پله پله مي سپاريم به قلب دريا

 

زندگي مان شده از بوي طبيعت لبريز

 

سفره هاي دلمان خالي از تنهايي است

 

كوه سبز البرز

 

كه شده باعث باران در دشت

 

كرده اين پنجره را قابي سبز

 

شده يك عكس چقدر هم زيباست

 

سفره خانه مان رنگين است

 

همه از بركت شاليزار است

 

ما  در اينجا سر مست

 

همه از بوي گُل و نارنجيم

 

ما هنوز خوشبختيم

 

چون كه دور از شهريم

 

ما به دور از همه بي رحميم

                   ما هنوز هم سبزيم .

 

                                                   (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 8:40  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

صداقت رفته از يادت عزيزم

 

دلم مي خواست به راهت گل بريزم

 

چشات رنگ دروغ ، اشكات فريبِ

 

خيال كردم كنارت عشق چو سيبِ

 

دلت عاشق نبود ، حرفات ريا بود

 

به يادت شب به شب آتش زدم عود

 

سراب قلب تو چشم مرا بست

 

من عاشق بودم اما رفتم از دست

 

خدا را شاكرم فهميدمت زود

 

هميشه من برايت شعر گفتم ، كار بي سود.

                           (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 14:52  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 نرو بمون كنارم نباشي تو مي ميرم

 

 قصه عشقُ بخون تا من آروم بگيرم

 

 بگو كه بر مي گردي  ديدار آخرم نيست

 

 نگو خدا نگهدار اين رسم عاشقي نيست

 

 نگو فراموشم كن ، خاطره هات هك شدن

 

 بگو گناهم چي بود چرا فراموش شدم

 

 آخه چرا اينجوري عشق فروختي ارزون

 

 من كه واسه عشقمون مايه گذاشتم از جون

 

 بمون نزار فكر كنم براي عشق حقيري

 

 آخه چرا اينجوري تو چنگ خاك اسيري

 

 ببين چه جوري اشكام بدرقه راهت شد

 

 بي تو حالا زندگي براي من تباه شد

 

 لباسهاي مشكيمو حالا بايد بپوشم

 

 داد بزنم خدايا مي خوام كه مرگ بنوشم .

             (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 1:30  توسط مظاهر پلنگرودی | 

من منتظر لحظه ديدار تو،  مستم

 

از حسرت ديدار تو من باده پرستم

 

چون نوش كنم باده عشقت هر روز

 

من مفتخرم مشتري مي خانه ات هستم

 

از حرص كه شايد ندهي مي به لبم فردايي

 

با اشك ، دل و دست خود از خاك بشستم

 

از ترس كه روزي برسد در تو ببندي رويم

 

من خيمه ي خود داخل مي خانه ببستم

 

تا سير نگشتم نروم لحظه اي بيرون ساقي

 

من تشنه ديدار تو ام مي بده دستم.

    (مظاهر )                                          

+ نوشته شده در  ساعت 21:20  توسط مظاهر پلنگرودی | 

بخند به روي دنيا خنده دواي دردِ

 

اين روزا دنياي ما پاييزِ برگا زردِ

 

خنده براي غصه مرحم خوبي داره

 

از ته دل بخندي دنياي ما بهاره

 

من كه نديدم اما يادش بخير قديما

 

تو خاطرات بابا ، موج ميزدن صفاها

 

بابا مي گفت كه حتي آخر قصه هامون

 

كلاغ هاي مهربون رسيدن خونه هاشون

 

آره ، آره قديما قصه ها بي غصه بود

 

اما ديگه اين روزا قصه هامون نصفه موند

 

مي دونم اين زندگي زيادي سخت گرفته

 

اما بدون مشكلي با غصه پس نرفته

 

يه ذره چشم وا كنيم به خودمون بنگريم

 

بي تفاوت نباشيم از خنده ها نگذريم

 

حتي اگر براي خنده بهونه اي نيست

 

به غصه ها بخنديم چون ديگه چاره اي نيست.

                        (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 0:40  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 خشم درخت گريبانم گرفت

 

 اخمي زد و لبخند از لبانم گرفت

 

 با زبان بي زباني فرياد كرد

 

 پس از مرگش تبر از دستانم گرفت

 

 وقت مردن درسي بداد و خانه نشينم كرد

 

 آري اينگونه او انتقام گرفت

 

 وقت مردن رسم جوانمردي ام آموخت

 

 من كشتمش او فقط چند قطره خون از پاهايم گرفت

 

 مطمئنم از نيش او نيست كه بيمار شدم

 

 وجدان بيمارم است كه از من انتقام گرفت.

                                                                            (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 6:51  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

هرچه فرياد مي زنم

 

همه سكوتم را مي شنوند

 

مي گويم زنده ام

 

اما برايم فاتحه مي خوانند

 

حلوا و خرما پخش مي كنند

 

برايم ختم قرآن مي كنند

 

فرياد مي زنم:

 

آي آدمها من زنده ام

 

اما در جواب

 

فقط چند بيل خاك مي ريزند

 

چند نفري نشسته اند

 

اشك مي ريزند

 

اما مي دانم

 

به زودي فراموش مي شوم

 

چون مي بينم

 

كم كم همه دور مي شوند

 

حتي...

 

مادرم هم مي رود

 

در تلاشم كه من هم بروم

 

اما...

 

در باران چشمانم

 

غرق شده ام

 

ديگر نفسم بالا نمي آيد

 

صدايم در نمي آيد

 

ناگهان...

 

از خواب پريدم

 

...آه


آه ...

 

(مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 23:19  توسط مظاهر پلنگرودی | 

سلام دوستان شعري كه ميخوام در وبلاگم بنويسم چون خيلي طولانيِ صلاح ديدم در ادامه مطلب قرار بدم

نظر يادتون نره

 

كوله بار فردا

 

شايد از فردا من

 

طلب حال كنم

 

طلب خاطره ديروز را

 

مطمئنم خواهم كرد

 

چون كه من زنده به ياد امروز

 

روبه فردا در راهم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 1:0  توسط مظاهر پلنگرودی | 

آرزويي دارم

 

همه كوشش من هم اين است

 

پا به هرجا كه گذارم آنجا

 

گل لبخند نشيند بر لب

 

دوست دارم دوستان

 

باعث شادي دلها باشم

 

دوست دارم دوستان

 

كه زِ من ياد كنيد با لبخند

 

آرزو دارم كه يادم هرگاه

 

از سر تو بگذشت

 

دل تو شاد شود

 

غنچه لبخندي بر لبت باز شود

 

تو بخندي با من

 

تا كه من شاد شوم

 

دوست دارم...

 

كه شوم دشمن غم

 

دوست دارم كه شوم

 

باعث لبخند تو من

 

اگر اينگونه كه گفتم بشوم

 

به خدا خوشبختم

 

چون  دلی شاد كنم

 

چون كه من باعث لبخند توام.

          (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 23:18  توسط مظاهر پلنگرودی | 

بي تفاوت شده ايد

 

شده ام خاطره كمرنگي

 

حال اين جمله معروف

 

چه پر رنگ شده است

 

((از دل برود هر آنكه از ديده برفت))

 

حقيقت اين است

 

حال با ديدن اين حرف دلم مي خواهيد

 

كه زِ من ياد كنيد

 

اما ...

 

((دل كه رنجيد از كسي پيوند كردن مشكل است)).

 

                                                                 (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 21:37  توسط مظاهر پلنگرودی | 

هر صبح كه من

 

پنجره را مي نگرم

 

يك كلام است

 

كه بر پيكر او هك شده است

 

اگر از فاصله با دوست

 

تو رنجور هستي

 

تو فقط ...

 

پنجره قلبت را باز گذار .

 

(مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 21:34  توسط مظاهر پلنگرودی | 

 

 

فصل ها در پي هم در گذرند

 

من و تو در خوابيم

 

شاهد مرگ پرستو هستيم

 

بي تفاوت خوابيم

 

ناظر گسترش لانه كركس هستيم

 

آه افسوس كه ما در خوابيم

 

كي توان چشم ها را

 

در نگاه من وتو بيدار كرد

 

كي توان شاهد نابودي غفلت باشيم

 

كي توانيم گذر ثانيه را درك كنيم ؟!

 

(مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 1:23  توسط مظاهر پلنگرودی | 

قربون خدا برم ماه رمضون چه با صفاست

 

آره والله راست مي گن مهموني خونه خداست

 

خيلي ها فكر مي كنن ماه رمضون نخوردنِ

 

ولي نه ماه رمضون ماهي واسه خود ساختنِ

 

سال به سال فرق مي كنه حال وهواي مهموني

 

انگاري امسال خدا خونَشُ باز داد تكوني

 

ياد بگير بنده خدا خونه تكوني كردنُ

 

خودتُ عوض بكن خونه تكوني كن دلُ

 

سال به سال ماه رمضون عهدي ببند تو با خدات

 

تا سال بعد تو بمون رو عهد و پيمون با خدات

 

وقتي خونه خدا به مهموني دعوت مي شي

 

دلتُ صاف و زلال كن آخه تو مهمونشي

 

هر جوري داخل مي شي آخ اگه لايقش باشي

 

چون واسش تو عزيزي اگه بخواي طاهر مي شي

 

خدايا كاري بكن آخر اين ماه عزيز

 

لياقت داشته باشيم سال بعدم دعوت بشيم

 

خدايا كاري بكن تا اين دل سياه ما

 

تو همين ماه عزيز صاف و زلال شه اي خدا

 

خدايا لطفي بكن امسال تو اين شبهاي قدر

 

گناهامونُ ببخش كرم كن اي خداي قدر

 

خدايا اگه نبخشيدي تو امسال شب قدر

 

مارو با روي سياه به زير كوه خاك نبر.

                                         (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 21:24  توسط مظاهر پلنگرودی | 

هميشه دلم مي خواست بهت بگم

تو طلوع عشقمي اي عمرمن

از روز اول با اولين نگاه

دل ودينمُ دادم به اون چشات

تو گوشم طنين و آهنگ صدات

تو سرم فكر تو جادوم كرده بود

دلكم پژمرده از نبودنت

نايي واسه كوبيدن حتي نداشت

تا صداي پاتُ مي شنيد اين دلم

انگاري مي خواست كه از جا در بياد

اونقدر ميزد ميزد اين دلكم

تا مي او مد و مي شست تو دهنم

آره اين بود دليل سكوت من

دليل نگفتن دوست دارم

آره من مي ترسيدم لب وا كنم

دلكم بياد بيرون از دهنم

آخه من مي ترسيدم كه از تومن نه بشنوم

هم تورو از دست بدم هم اين دلم

نه بخاطر دلم چون دلمِ

چون تو بودي تو دلم اين بود غمم

عرق رو پيشونيم هر وقت سكوتمُ مي ديد

نا اميد مي شد ازم دست به خود كشي ميزد

مي دونم هر دفعه كه مي اومدي

تو مي خواستي بشنوي حرف دلم

ولي من هر دفعه با ديدن تو

توي باتلاق چشات غرق مي شدم

تو كه نااميد شدي از گفتنم

دل بريدي مثل يه قطره تو ناپديد شدي

حالا با رفتن تو تازه دلم شجاع شده

مثل نوش دارو شده بعد مرگ سهراب اومد

مي دوني هرچي كه گفتم همشون حرف بود فقط

من هنوز چشمي نديدم كه بخوام دل ببازم

اينارو گفتم فقط خواستم كه اين دل بدونه

اگه مي خواد مثل داستان تو شعر ساكت باشه

اگه مي خواد حاصل اين سكوتش حسرت باشه

نمي خوام صد سال ديگه با يك نگاه، اين تنُ بلرزونه عاشق بشه.

                                                                                   (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 1:12  توسط مظاهر پلنگرودی | 

غصه ديروز غم فردا                                                    

جهنم امروز واسه ما    

ديروز گذشت با هيچ و پوچ

فردا چه خواهد شد اي خدا

زندگي زنده نگه داشته ما را با جفا

زجر دنيا آرزوي مرگ گذاشت براي ما

اونقدر حقير شديم تو زندگي

 زنده ايم با آرزو و روياها

نقشه ها و روياهاي رنگارنگ تو سر داريم

ولي افسوس زندگي ساز خودش رو مي زنه

آره ما شديم غلام حلقه گوش زندگي

 هرجوري دلش بخواد بلا سر ما مي ياره

زندگي عمر مارو ريخته تو شيشه غم

يه كمي راه هوا گذاشته تا ما نميريم 

نميريم و بمونيم شاهد بي عدالتيش

شاهد زجر همه آدماي دنيا باشيم

هر كسي تو زندگي يه جور داره

غم دنيارو تحمل مي كنه 

يكي تو ظاهر و باطنش غمِ 

يكي اما مقاوم ، به ظاهر بي غمِ  

خلاصه كنم زندگي شده 

اومدن، موندن، زجر كشيدن

خوش به حال اوني كه پر كشيد

رفت و دنيا به آرزوش نرسيد

بشينيم دعا كنيم تا دنيامون 

پشيمون از همه كرده هاش بشه

هممون خوب مي دونيم كه زندگي  

هرجوري كه هست حالا، ما ساختيمش

آره من ،تو همه اين آدما

زندگي رو ساختيم پر از بلا .

                                               (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 23:48  توسط مظاهر پلنگرودی | 

شيره جانم علي

عشق و ايمانم علي

جلوه گاه معرفت، انسانيت

هست و نيست من علي

هر كجا نامش برم كار من آسان مي شود

حرف اول يا خدا ، دوم و آخر يا علي

سايه كوثر علي

شير مظلوم است علي

هر كه در هر لحظه اي

بر زبان خود برد نام علي

مطمئنم فاطمه چون در ميان در بماند

نام الله بر زبانش بودُ بعدش گفت علي

محسن هم بي شك در آن هنگام كه ميخ در بديد

ناله سردادُ بگفتا يا علي

حلقه ي در آن دم صبحي كه دامانت گرفت

يا علي گفت يا علي گفت يا علي

شايد آن شمشير زهر آلود هم

وقت ضربت يا علي گفت يا علي

سر پناهم ، قوّت قلبم علي

صبرو ايمانم علي

در تمام زندگي تا دم مرگم بگويم يا علي

يا عليُ يا عليُ يا علي

                         (مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 1:16  توسط مظاهر پلنگرودی | 
خیز تا از خودی خویش رهایی طلبیم
گام بر خود بگذاریم و خدایی طلبیم

ز طلب در طرب افتیم و به بانگ نی و چنگ
سرخوش از باده می بو که نوایی طلبیم

تا شنیدم ز سر زلف پریشان تو بو
کو به کو نام تو چون بی سر و پایی طلبیم

چشم آلوده نظر را همه شوییم به می
یعنی از بهر علاجش که دوایی طلبیم

چه شکرهاست در این شهر که ما در همه عمر
از تو دیدیم جفایی و وفایی طلبیم

جنگ هفتاد و دو ملت همه هیچ است بیا
سور و ساتی به هم آریم و صفایی طلبیم

گوش ما پر شد از این بانگ منم هر شب و روز
گوش بر میکده داریم و فنایی طلبیم

پدرم گرچه فرو شد به دو گندم باغی
با خیال خوش آن باغ نوایی طلبیم

چون صبا با تن بیمار به کوی تو رسم
یعنی ای مونس جان از تو شفایی طلبیم

ار غنون ساز فلک گرچه زند اهل هنر
بهر این غصه مگر چاره ز جایی طلبیم

از دل ذره نگر نور همایونی را
تا به سرچشمه خورشید همایی طلبیم

جلوه بر من مفروش و دگرم وعظ مگوی
از دل صبح مگر بانگ درآیی طلبیم
                                                     (فربود شکوهی)

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:38  توسط مظاهر پلنگرودی | 

الا یا ایها الساقی بخوان افسانه بر دلها
که این افسون افسونگر، نهاد افسانه در دلها

همی من روی او خواهم میان جمله صورتها
کجا نقاش چینی را توان خلق سلاسلها

بیا بستان تو این جانم ، ولی بگشای روی خود
ازیرا مهر خوبان بوده انجام مقابلها

ز خود دیدن حذر باید ، تماما” جمله او دیدن
چنین گفته است پیر ما ، نشیند بر سر دلها

شب و روزم شده فکرت, به هر جا می‌روم ذکرت
نگاهی ، از سر مهرت نما ، مهتر شمائلها

سلامت باد ای جلوه ، که در گلزار روی او
غزل خوانی و شادابی به بستانها و محفلها

                                               (فربود شکوهی)


 

+ نوشته شده در  ساعت 2:3  توسط مظاهر پلنگرودی | 
سلام دوستان يه شعر زيبا براتون انتخاب كردم ولي نمي دونم شاعر اين شعر كيه اما اميدوارم خوشتون بياد.


پنجره
بازكن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن كبوتر آبي است خواب گل مهتابي است
اي نهايت در تو، ابديت در تو
اي هميشه با من تا هميشه بودن
بازكن چشمت را تا كه گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا كه از پنجره چشمانت عشق آغاز شود
تادلم باز شود ، تا دلم باز شود
دلم اينجا تنگ است ، دلم اينجا سرد است
فصل ها بي معني آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا باز كن پنجره را
بازكن چشمت را گرم كن جان مرا
اي هميشه آبي ، اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد ، اي هميشه گرما
سرد سرد است اينجا باز كن پنجره را
اي هميشه روشن باز كن چشم به من
+ نوشته شده در  ساعت 1:26  توسط مظاهر پلنگرودی | 
همه مادرها عاشق بچه هاشون هستن حتي وقتي كه بي مهري از بچه ها مي بينن ذره اي از عشقشون كم نميشه همه مادرا اين خصلتُ دارن .
نمي دونم از كجا شروع كنم از دستاي پينه بستش بگم يا از دل پر غمش، از پاهاي پر دردش بگم يا از چشماش كه يكيش كور شده و اون يكي هم كم بيناست .
امروز قصد دارم تا داستان زندگي يك مادرُ واست بنويسم . مادري كه با تمام وجود عاشق بچه هاش بوده و هست.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 4:43  توسط مظاهر پلنگرودی | 
حالاديگه قسمت من روي زمين تنهايي شد
حالاديگه بي تو بايد اشك چشام پاك كنم
حالا منم مثل يه سنگ هرچي بلا سرم بياد
ميشكَنَم اما ديگه، حتي صدام در نمي ياد
حالا بايد بشينم حسرت بي توبودنُ آه بكشم
حالابايدتاعمردارم خاطره هاتو بخونم گريه كنم
حالا منم اين شعرمُ مثل دو روزِ زندگيت
مي سپارمش به دست باد ، نيمه تموم ول مي كنم
مظاهر
+ نوشته شده در  ساعت 1:53  توسط مظاهر پلنگرودی | 
شايد كسي پيدا شود درد مرا درمان شود
شايد ميان مردمان يك همدمي پيدا شود
شايد اگر فردا شود تنهاايم پنهان شود
اما بدان اي عشق من جاي تو خالي تر شود
صد درد هم درمان شود صد همدمم پيدا شود
گر تو نباشي عمر من روزو شبم يكسان شود
بي تو چو باشم نازنين، شبهاي من يلدا شود
يلدا اگر يك شب بُوَد هرروز من يلداي تاريكي شود
گر تو بيايي در بَرَم شبها دگر روشن شود
خورشيد من يك دَم بتاب ، چشم دلم روشن شود
يك اندكي رحمي نما، مي خواهي عمرم سَر شود؟
قوّت نماند بر جان من اين انتظار كي سَرشود؟
چشمم بخشكيد در رَهَت روز وصالت كي شود؟
اين جمعه هم بُگذشت و رفت اين بي كسي كي سر شود؟
آقابيا دنياي ما ، دنياي تاريكي ما از بركتت گلشن شود
اي نو گل نرگس بيا تا ريشه ظلم بشر از بيخ وبُن مُنحل شود.
(مظاهر)
+ نوشته شده در  ساعت 0:31  توسط مظاهر پلنگرودی | 
بي توهمچون كودكي گم كرده مادر بي قرارم
در ميان كوچه ها حيران و سرگردان دَوانم
من در اين پس كوچه هاي تنگ و تاريك
من چه مي خواهم ، كجايم خود نمي دانم
هركه هستي يك نشان از خود به من ده
چون دگر نايي ندارم بي توانم خسته جانم
هرچه هستي هرچه دارم خاك پايت
اين اميد ديدن توست اندكي قوّت به پاي ناتوانم
اين چه عشقي است در دل من جاي قلبم مي تپد؟
عشق تو دارد چه سرّي لحظه اي يادتورا ازسر نرانم؟
شك مكن گر جان بخواهي من فدايت ميكنم
بي گمان عشقم بدان، ياد تو شد آرام جانم
هر كجايي يك نظر خود را نشان ده
تا شود روشن ز نورت ديدگانم
هركه هستي هرچه هستي باعث آرامشي
كي شود روزي بيايي تا شود سرمست از بويت روانم؟
(مظاهر)

+ نوشته شده در  ساعت 1:27  توسط مظاهر پلنگرودی | 
بيشتر آدما نتيجه عشقُ ازدواج مي دونن يا تا كلمه عشق رو مي شنون به ياد ليلي و مجنون مي افتن و از اين جور حرفا...
امابه نظر من عشق فقط مخصوص جنس مخالف نيست تو مي توني اونقدر كسي رو دوست داشته باشي كه قادر به تحمل دوري اون نباشي اين شخص مي تونه از جنس تو باشه .
اين مهم كه تو در زماني كه در كنار دوستت هستي بهترين لحظه هاي زندگيت باشه و گذر زمان رو حس نكني و تو وقتي مي توني از دوستي لذت ببري كه يه عاشق باشي.
اين معني واقعي عشقِ اگه با نظر من موافقي رو ادامه مطلب كليك كن.
نظر يادت نره دوست من


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 1:15  توسط مظاهر پلنگرودی |